تعبير خواب
ديشب دوباره
گوياخودم را خواب ديدم:
در آسمان پر می کشيدم
و لابه لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پريدم
در رختخوابم
يک مشت پر ، گرم و پراکنده
پايين بالش
در رختخواب من نفس ميزد
آن گاه با خميازه ای ناباورانه 
بر شانه های خسته ا م دستی کشيدم
انگار جای خالی چيزی...
چيزی شبيه بال
احساس می کردم
ميلادی دوباره...
برای نو شدن ، میلادی دوباره یافتن ، به هرچه در اطراف توست، دوباره نگاه کن. به هر
بینشی که تا به امروز صید کرده ای،به هر پنداری که سخت و نفوذ ناپذیر به آن چسبیده ای
به آن که دوستت دارد ، به آن که دوستش داری ، به راهی که در آن گام برمی داری،
دوباره نگاه کن.
به مرگ عزیزان و رفتگانت . به خاطرات سبز با آنها بودن . به جای خالی شان دوباره نگاه
کن. چه پیامی برای بازماندگان به جا گذاشتند.بیا به خورشید ، به مهر روزافزونش ،به ماه با
جادوی مهتابش، به شب با همه وسوسه های بیداری اش و به حضور سبز بهار با همه زیبا
یی هایش دوباره نگاه کن.
از خودت بپرس،قصد تو چیست؟تو برای چه طرحی خلق شده ای؟ تو کیستی؟ازکجا آمده ای؟
دوباره قصد کن این بار برای کودک شدن. معصوم و خالی از هوای نفس شدن. کودکی که
میداند همه چیز با او در صلح است و همگان او را می پذیرند و کسی همواره مراقب اوست.
کسی که او را می شناسد،نشا نه هایش را می داند و از جنس اوست.
هنگام تحویل سال ، به ندای درونت دل بسپار.همه هستی به دور تو می چرخد همه چیز
برای والایی و سروری تو آفریده شده ، تو شایسته جانشینی او هستی!
چند وقت پیش تصمیم گرفتم که دیگه همه چیز رو رها کنم .دوستانم رو زندگی رو و خلاصه
همه چیز رو ...تااینکه به خلوتم رفتم تا برای اخرین بار با خدا صحبت کنم . به خدا گفتم ایا می
تونی دلیلی برای ادامه این زندگی برام بیاری ؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد .او
گفت :سرخس و بامبو رو ببین . هنگامی که سرخس و بامبو رو آفریدم به خوبی از آنها مراقبت
نمودم به آنها نور و آب وغذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک درآورد و
تمام زمین رو فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود من از او قطع امید نکردم در دومین سال
سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما هم چنان از بامبوها
خبری نبود من بامبوها رو رها نکردم در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند اما من
بازهم ازآنها قطع امید نکردم در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد در مقایسه با
سرخس بسیار کو چک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بیش از صد فوت رسید
پنج سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شود ریشه هایی که بامبو رو
قوی می ساختند و آن چه رو برای زندگی به ان نیاز داشت را فراهم می کردند خداوند در ادامه
فرمود: آیا می دونی در تمامی این سالها که تو در گیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در
حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی من در تمامی این مدت تورا رها نکردم همانطورکه
بامبوها رو رها نکردم هرگز خودت رو با دیگران مقایسه نکن . بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند
اما هرد و به زیبایی جنگل کمک می کنند .زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و
قد می کشی ! از او پرسیدم : چقدر قد می کشم . در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می
کند ؟ جواب دادم : هر چقدر که بتواند. گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که
بتونی به یاد داشته باش که من هرگز تو رو رها نخواهم کرد. پس هرگز نا امید نشو !
زندگی

در خلوت زندگی تحمل دلتنگی هايی که مدام به پنجره دل ما تلنگر می زنند ،آسان نيست
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن چیـــزهایی
می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....
یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از خاطراتش جا خوش
کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش را مینوازند.
آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ می شود و
برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت هایش را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلــم برای
رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب از
آرزوهايی که روبرو می گریزند....
شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا همین چند ثانیه دیگر
آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق یابد... آدمهایی
که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر
زمينی شده ایم
که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.
بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز...
تو انتها نداری ...

دلم کلبه ايست و غم رودي کز پيش روي آن مي گذرد .
آه اي عشق در تو کدام جادوست که در همنشيني تو تنهايي ام بهم مي رسد و راه
تو شاد ترين پيچ و خمي است که به کعبه غم مي رسد .
دراز دامنا اي شب، مرا چون ذره اي در خويش بفشر که دلم آشناي باستاني توست.
روح من تقويمي است که جز خزان ندارد . کسي آيا درود مرا به سپيدارها مي رساند
سرزنشم نکنيد بــخدا مرا زميني به فراخي يک خسبيدن بــسنده است به فرشی
از سبزينه گياه و همانقدر آسمان کز لابه لاي شاخسار بيد محزوني قسمت مرااز
خورشيد و ستاره در سفره چشمم غربال کند. بخدا به لبخندي قانع ام...
تغسيلي در برکه نگاهت و نمازي گرم در محراب دوست داشتن فريضه من نيست
غريزه من است . وقتي با افسون نگاهت در من مي دمي از ناي من شيري مي
خروشد زير باران نگاهت چون دشت نسترن مي گسترم .
تنها دست توست که از سينه من عبور مي کند .من خزانه توام هرچه خواهي از من
بر آور.خيالت از آفتاب صميم تر است و دستانت از چشمه راستگو تر . کنارم بنشين
تا برکه اي شوم آرام سنگهاي ملامت را هر چه داري در من بيفکن پا به پاي من بيا
راهي مي شويم تا ناکجاي هر آرزو.پشت به پشت من بده راه پنهان خنجرهاي کينه
را مي بنديم . رو به روي من بنشين تا عشق را در ميان بگيريم ...
وقتي که در را مي گشايي نرگسي که به پيشکشت آورده ام شرمگين مي شود به
کنجي مي نشينم گرما جامه هاي مقوايي ام را فرو مي ريزد و من سمندر وار بر
آتشي از مهر مي نشينم . مرا با تو رازي است که درهيچ بوستاني و گلگشتي نمی
توان بافت . با آن چشمان درشت به درشتي عشق نگاه کن .
پايان سخن پايان من است تو انتها نداري ...
چه کنم با غم خويش ؟
امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده...
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم یا که این زندگی سوخته سرميکردم
مـــــن غافــل که به تو هیــچ جفا نــنمودم بکن آگه که کدامیــن ره کج پیــمــودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشـت زدی؟
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید کاش این دهر دورو بخت مرابر می چيد
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگرچيست؟
دیگر ای بادصبــا دست زبخــتم بردار
خبر از یار نیار
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم زسرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست چرا دور نشد؟
گريه

تقديم به خدای مهر وزيبايی
( الله نور السموات والارض ... ) سوره نور / ۳۵
خداوند،نور آسمانها وزمين است.
قلم وزبان از وصف تو عاجزندتورابه هر گونه توصيف کنيم باز تو از آن برتری.
تو گمشده همه قلبهایی ، و در پشت خلقت خود ،پنهانی .
تــو درقـــلب هر مـوجــودی حضـــور داری توزيــبــاتر از همه زيبــايــی هاو
سرچشمه همه خوبيها هستی. جلوه های دلربای طبيعت ،امــواج زيبــای
تو هستند که در وجودت دست افشانی می کنند .
گل، مظهر زيبــايی است و هر چيز زيــبايی را به گـل تشبيه می کننــد اما
چگونه تورابه گل تشبیـــه کنــیم که گل ،مخلـوق تو و با خار همراه است
و گــل بی خـار تـويی.
جهــان را بر اساس مهــرت آفريدای وهــمـه مخلوقــاتــت را دوسـت داری
ومهر مادران جلـو ه وذره ای از قـــــطـره دريـای بی کــران مـهر تـــوست .
خدايا ،تـورا نمی توان در فکر وذهن خود گنجـاند . اما قلب ما را بگـو نه ای
آفريده ای که شايستگی و لیاقت حضور تورا دارد.
خدايا ،دل و جان ما با يــاد و حضـور تـو زنده و روشن می گردد ، و انـس
وارتـبــاط با تو بقدری شيرين و گوارا است که هر کس آن را چشيد ديگر
بدنبال چيز ديگر نمی رود و آنرا با هيچ چيز عوض نمی کند.
خدايا ،تــوبــهترين و نزديکتــرين دوست و يــار هميشگی ما هستی که
همواره حضورداری وآمــاده شنيدن وکمک کردن بمايی.امــا افسوس که ما
از تو غافـليـم .
خدايا ،هرآنــچه که در وصـف تــو گفتـه اند ومی گويند ذر ه ای ازعظــمت
وبزرگی ومهر و لطفت را بيان نکرده ونمی کند و تنها ميتوانيم سخن زيبايت
را بيان کنيــم که فرموده ای:
( ليس کمثله شی )
خدايا، لطف ومهـرت را بر ما افزون نما
وچنان کن که ،سرانجام کار تو راضی باشی و ما رستگار.
يار عزيز

برای الهه اميد...برای آسمان قلبی که اين روزها بارانيست...
من مي شناختم اورا
